..........دوباره من..........
دوباره برای تو
کاش بدونی نبودنت
یا ندیدنت
هرگز بهانه نمی شه واسه از یاد بردنت
....

|
+|نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 ساعت
8:30 PM توسط عسل
|
اعتراف

|
+|نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387 ساعت
0:45 AM توسط عسل
|
ِِشب
تمام تلخی شب را به باد ها دادم
کنار رود نشستم به ماه خیره شدم
نه خواب بوییدم نه پلک بر شب بارانی خیال زدم
فقط تو را خواندم
که بازاز تو بگویم
که باز در تو برویم................................
|
+|نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 ساعت
2:41 AM توسط عسل
|
دوست داشتم گوشه اي بنشينم
و به گوشه اي از اين آسمان بنگرم
و به نگريستن ادامه دهم
تا آن گاه كه خداوند جان مرا بستاند، بميرم
اما چه كنم باز هم چون او مامور بودم كه
با خلق درآميزم
و با جمع، زندگي به سر برم
شريعتي
|
+|نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387 ساعت
7:5 PM توسط عسل
|
جلسه ی خواستگاري
... بعد از نيم ساعت سكوت
مادر داماد : ببخشين ، كبريت دارين؟
خانواده عروس : كبريت ؟! كبريت براي چي!؟
...مادر داماد : والا پسرم مي خواست سيگار بكشه
خانواده عروس : پس داماد سيگاريه....!؟
..مادر داماد : سيگاري كه نه.. والا مشروب خورده ، بعد از مشروب سيگار مي چسبه
خانواده عروس : پس الكلي هم هست..!؟
مادر داماد : الكلي كه نه... والا قمار بازي كرده و باخته ! ما هم مشروب داديم بهش كه يادش بره
خانواده عروس : پس قمارم بازي مي كنه...!؟
...مادر داماد : آره... دوستاش توي زندان بهش ياد دادن
خانواده عروس : پس زندانم بوده...!؟
...مادر داماد : زندان كه نه... والا معتاد بوده ، گرفتنش يه كمي بازداشتش كردن
خانواده عروس : پس معتادم بوده...!؟
...مادر داماد : آره... معتاد بود ، بعد زنش لوش داد
خانواده عروس : زنش !!!؟؟؟
! نتيجه اخلاقي : هميشه موقع خواستگاري رفتن كبريت همراهتون داشته باشين!!!!
|
+|نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387 ساعت
5:27 PM توسط عسل
|

|
+|نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387 ساعت
2:34 PM توسط عسل
|
در رفاقت هرگز
هیچ کس معرفت سایه نداشت
سایه زیباست در آن رخت سیاه
رنگ مشکی تنش آیینه ی عبرت ماست
چون سیه رویی او
از سیه روزی ماست
وقت آسودگی و بی دردی
هر کسی لاف رفاقت می زد
لیک هنگام نیاز
از پریشانی اوضاع خودش سخت شکایت می کرد
ما شکستیم ولی
سایه هرگز نشکست
ما گسستیم ولی
سایه از ما نگسست
ما بریدیم ولی
سایه از ما نبرید
در رفاقت هرگز
هیچ کس معرفت سایه نداشت . . .
لیک از راه رسید
ظلمت و وحشت شب
سایه ترسید ، شکست !
سایه از ظلمت شب می ترسد .
آه ! با این همه
ـ باز . . .
بهترین دوست ما
بی گمان سایه ی ماست
****
پ ن : تو بهترین دوستت کیه؟
پ ن :فکر میکنم چند وقته اینجا خیلی بی روح شده!! میتونی کمکم کنی؟

|
+|نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387 ساعت
0:18 AM توسط عسل
|
کاش:

|
+|نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387 ساعت
9:41 PM توسط عسل
|

|
+|نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387 ساعت
6:15 PM توسط عسل
|
تنهایی
.jpg)
|
+|نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387 ساعت
6:14 PM توسط عسل
|
تقدیم به "م"

|
+|نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387 ساعت
6:13 PM توسط عسل
|
منتظر
در دلم آرزوی آمدنت می میرد........
رفته ای اینک اما
آیا
باز می گردی؟
چه تمنای محال!
خنده ام می گیرد...

|
+|نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387 ساعت
4:45 PM توسط عسل
|
|
+|نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387 ساعت
4:18 PM توسط عسل
|
بدون شرح
آناهیتا
همتی
|
+|نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387 ساعت
3:47 PM توسط عسل
|
عشق:فراموش كردن خود در وجود
كسي است كه هميشه
و در همه
حال ما را به ياد دارد!
|
+|نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387 ساعت
3:6 PM توسط عسل
|
از روی دلتنگی
به او بگویید..........
به او بگویید تقویم را ورق بزند تا به یاد ظلمی که کرده است بیفتد ... شاید قطره اشک ندامتی بریزد روی قبر بی نام و نشان که همه عاشقان بی نام و نشانند...
شبنم چشمان تو می بارد روی ژاله قلب من کاش می دانستم پشت شیشه باران چه ترانه گمشده ایی مدفون است که مهری خاموش تن خاک را نوازش می کند. با تو هستم.. با تو ای که فرسنگ ها از من فاصله داری پنجره بسته شده نگاهت را باز کن... باز کن آن پنجره ای که رو به بی کران است تا من با نگاه تو تقدس یابم.. من که در سراب زندگی همیشه های نگاهم سمت توست.
با تو هستم ای مسافر جاده های مه گرفته اندوه ..درنگ کن و به کوچه های خاطرات سری بزن و یاد کن آن هنگام را که به حریم عاشقان پا برهنه پا نهادی و آهوی دشتم در دام دل تو اسیر گشت و تو کوزه بلورین محبت را تقدیم من کردی اما یادت نبود که نور با سایه عاشق بازی می کرد و تو باید صبورانه مهره های شطرنج زندگی را جا به جا می کردی تا به بازی تقدیر نبازی و اینک چه بی رحمانه حرمت عشق و اشک های مرا شکستی و از من و دنیای من جدا شذی....
|
+|نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387 ساعت
1:9 PM توسط عسل
|
تو آرزوی بلندی.........
نمی گویم باید دروغ گفت اما با خود افشا گری هم اصلا موافق نیستم . گاهی تنها سکوت پاسخ بسیاری از سوالات بوده و هست. انگار تاب حقیقت را همگان ندارند ......... و این حقیقتی قابل تامل است...
سکوت کن!
و در عوض مطمئن خواهی بود که اگر برنده بیرون نیایی بازنده هم نبوده ایی .
سکوت کن!
و حتی با خودت هم در موردش سخن نگو این خیلی بهتر است.
باور کن.........باور کن.......
پ.ن:اما دور از انکار هم نیست وقتی سکوت می کنی انگار یکی گلوت رو گرفته و می خواد خفه ات کنه.....
پ.ن: می دونی چقدر سخته که بخوای یه چیزی رو به یکی بگی اما نتونی......!!!
پ.ن: می دونی چقدر سخته یکی بیاد بهت بگه مرسی از زحمتهای که در تمام این سالها متحمل شدی ...حالا به سلامت!!!!!!!!
پ.ن:می دونی چقدر سخته تمام روزت رو فقط تحمل کنی؟؟؟؟؟
پ.ن: دلم هوای بارون کرده تا حداقل یه کم دوباره شهامت پیدا کنم تا دوباره یه کم خودم رو به حماقت بزنم دوباره سرم رو بندازم زیر و مثل یه ............... کارم رو بکنم...!!
|
+|نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387 ساعت
0:57 AM توسط عسل
|
فاصله
یادش بخیر زنگ دیکته می شد............................
معلم املا می گفت هنوز هم طنین صداش در گوشم هست ........ همیشه اول جمله می گفت بعد هم یکی دو خط کلمه:
بابا نان داد. بابا آب داد. مادر آمد....... .
نقطه سر خط . . . کلمه بنویسید:
انار ـ دوست ـ باران ـ ابر
مبصر دفترا رو جمع کنم.
اما اکنون معلم زمانه دیکته می گوید:
یکی را دوست داری. او تو را دوست نمی دارد. تمام دنیای تو اوست. نمی داند دلت اسیر اوست.
نقطه سر خط:
تو ـ او ......!!
فاصله های دیکته به اندازه یک خط بود و تمام شدنی. . اما فاصله میان من و تو باور نکردنی....!!
|
+|نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387 ساعت
8:6 PM توسط عسل
|
تو به من خندیدی و نمیدانستی من به چه دلهره
از با غچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم
و من اندیشه کنا غرق این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت......!!؟؟
|
+|نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387 ساعت
6:8 PM توسط عسل
|
راز من
نمی دونم چی می شه که بعضی آدما تو زندگی حرفهای دلشونو نمی تونن بزنن. رو تختم خوابیده بودم و از پنجره آسمونو نگاه میکردم!کنار تختم نشست لیوان آب رو داد دستمو با دستش وسط آسمونو نشون داد و گفت: می بینیش؟
گفتم:چی؟ گفت:اون هواپیما رو می گم..
گفتم:آره می بینمش اما از ما خیلی دوره..
گفت:با دیدنش اولین چیزی که به خاطرت میاد چیه؟
دوباره مثل همیشه باید جوابش رو می دادم ولی این بار می دونستم بردبا منه!
چون جوابش رو داشتم!!!!!!!!!
گفتم:یادآور آدمایی که در حال سفرند دارن دور و نزدیک می شن
با تعجب گفت:هم دور هم نزدیک.....؟
گفتم: آره هم دور و هم نزدیک!!! دور از قلب هایی که دوسشون دارند و نزدیک به افق های جدیدی که پیشرو دارند ته دلم راضی بود که این بار جوابش رو دادم که بی مقدمه پرسید:
اگه من تو اون هواپیما بودم چیکار می کردی؟
خوشحالیم زیاد دووم نیاورد خودم رو جم و جور کردم و گفتم:
...............با دیدنش یاد تو می افتادم. خاطرت برام زنده می شد خاطرات با تو بودن یه بار دیگه از تو جاده ذهنم به آرامی عبور می کرد ..... نمی دونم شاید منتظر همچین جوابی نبود
گفت: بی انصافی نیست از یک یار همیشه همراه فقط یه خاطره ی مبهم باقی بمونه ...نگاهم کرد!!! بلند شد در حالی که می رفت زیر لب گفت: اگه تو می رفتی یه دل منتظر اینجا بود
که واسه برگشتنت لحظه شماری کنه........!
شاید این جوابی بود که من باید به سوالش می دادم اما......... کنارم نموند بگم که هیچ وقت تنها نمی مونه........!!!!!!!!!!!
|
+|نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387 ساعت
2:26 PM توسط عسل
|
داستانک
طناب
روزی روزگاری کوهنوردی بود که می خواست از بلندترین کوها ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی خود ماجراجویی اش را أغاز کرد و از آن جا که افتخار فتح قله را فقط برای خود می خواست. تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود
کمی مانده به قله دچار سانحه شد و سقوط کرد در حالی که سقوط می کرد می دید چگونه به سوی مرگ فرا خوانده می شود. ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شده و او میان زمین و آسمان معلق است. در آن شب مه آلود کوهستان فقط به اندازه استقامت طناب با مرگ فاصله حتمی داشت. در این لحظه با تمام وجود فریاد زد:
- خدایا کمکم کن.
- صدایی پر طنین از آسمان ندا داد که: از من چه می خواهی؟
- خدایا نجاتم بده!
- واقعا باور داری که می توانم تو را نجات دهم؟
- البته که دارم.
- پس طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن.
لحظه ایی سکوت.......... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.
روز بعد گروه نجات کوهستان جسد یخ زده کوهنوردی را پیدا کردند که به طناب آویزان بود در حالی که فقط یک متر با زمین فاصله داشت..!
از این داستان چه نتیجه ایی می گیریم......
خدا.............
مردها موجوداتی که........
|
+|نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت
2:38 PM توسط عسل
|
سياسي نيستا
روراست باشيم..........
من از كامپيوتر خيلي سر در نمي يارم (الكي) ولي هر وقت كه اين دستگاه بي كس و كار هنگ مي كنه انگشت شستم رو مي گذارم روي دكمهctrl و انگشتي رو كه توي دهانم مي كنم!روي Alt و يه انگشت متفرقه ي ديگر رو هم روي Del . اگر جواب داد که داد وگرنه دستگاه را باید "ری استارت"کرد.
همانقدر که از کامپیوتر سر در نمی یارم از ارتباطات و اتفاقات اجتماعی هم چیز خاصی دستگیرم نمی شه (این جمله کمی تواضع و شکسته نفسی درونش نهفته!!)
اما یه چیزی رو مطمئنم اینکه "جامعه ما کلهم هنگ کرده"
اصلا هوس بحث سیاسی به سرم نزده گفتم خاطره ای تکراری رو مرور کنیم....
چون هیچ وقت با بحث در باب این مسائل به جلو رانده نشدیم بلکه دور باطل زدیم...فقط همین....
اول:اینکه می گویند اگر خودت رو اصلاح کنی خانواده اصلاح می شود و اگر خانواده اصلاح شود جامعه اصلاح می شود....دروغ است چون خود سازی یک عمر طول می کشد...
دوم:گذشت اون روزی که می گفتند نماز ستون دین است ..امروزه ستون دین مبارزه با متقلبان دین است...
سوم:سه طبقه در ایران حاکم هستند.
- روحانی:که فریبت می دهند.
- سپاهی: که گلویت را می فشارد.
- بازاری:که جیبت را خالی می کند.
- پ ن:با عرض پوزش از دوستی که به ناچار و برای بیکار نبودن و نون درآوردن در یکی از این سه طبقه مشغول به کار است!!
چهارم:ظهور حضرت مهدی (عج)
کوفه همهن کوفه سابق ماند/وقتی دعای عهد دروغین است
وقتی کسی به فکر ظهورت نیست آقا نیا!تورو بخدا برگرد!
مهدی جان نیا!منتظران تو یا جاهلند یا منحرف....تو را یاری نخواهند کرد٪
|
+|نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ساعت
7:0 PM توسط عسل
|
دنیا را بد ساختند...............
کسی را که دوست داری ..دوستت ندارد
کسی که تو را دوست دارد..دوستش نداری
اما...!!!
کسی که تو دوستش داری و او هم دوستت دارد
به رسم و آیین زندگانی به هم نمی رسند و این رنج است
زندگی یعنی این
دکتر علی شریعتی
|
+|نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ساعت
0:50 AM توسط عسل
|
تونل کار پال چیست؟
تونل كارپال كانالي در مچ است كه عصب مياني در ان قرار دارد . اين عصب به انگشت شست و قسمتي از كف دست انگشت اشاره انگشت مياني و نيمي از انگشت سوم حس ميدهد. وقتي مچ دست در حالت بدي قرار بگيرد فضاي كافي براي عصب مديان(عصب مياني) وجود ندارد و به اين عصب فشار وارد ميشود. همچنين وقتي اين تونل ملتهب شود و اسيب ببيند به غصب هم صدمه وارد مي ايد كه باعث سوزش و خارش كرخ و بي حس شدن ضعف يا درد در انگشت ها مي شود.
ادامه مطلب
|
+|نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387 ساعت
11:51 PM توسط عسل
|
عکس
|
+|نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387 ساعت
10:38 PM توسط عسل
|
تفاوت دخترها و پسر ها در ......
دخترها:
بعضي از اونا واقعا مي خونند وقتي مي رن سر كتاب تا يكي دو ساعت ديگه كله شونو از كتاب بر نمي دارند. عادت دارند زير مطالب كتاب خط بكشند كه بعدا بخونند.
بعضي هاشونم كه مثلا درس مي خونند كتاب جلوشونه چشمشون هم روي كتابه ولي حواسشون يه جايه ديگست.......
يه عده اي هم هستند كه به بهونه اينكه مشكل دارن زنگ ميزنن خونه دوستشونو دوستشون هم از خدا خواسته حدود يه ساعت و اندي به طوري كه اشك و دود از تلفن در مياد صحبت می كنن.!!
و اما پسرها:
يا درس نمي خونند يا وقتي مي خوان بخونن بايد حسش بياد.وقتي حسش مياد كه شب امتحانه...
يه كم كه درس خوندند يه موردي پيش ميادو بهش خيره ميشن و به يه چيزي فكر ميكنند بعدا انگار كه درس خوندند بلند ميشند ميرن استراحت مي كنند بعد از يك ساعت استراحت دوباره ميرن ميشينند فكر مي كنند. وقتي فكرشون تموم شد كتابو ورق ميزنند يه كم براندازش ميكنند وزنش ميكنند براي خودشون تقسيم ميكنند تا فلان ساعت اينقدر مي خونم تا ساعت فلان اينقدر بعد ميرن استراحت كنند. .حين استراحت حسشون تموم ميشه حال ندارند برن بخونند ولي چون فردا امتحان دارند پا ميشند ميرن سر كتابشون.
همينجور كه مي خونند هيچي حالشون نيست چون جاي ديگه فكر مي كنند(ازم به ذكر است كه هيچ وقت در هيچ موقعيتي فكر نمي كنند فقط موقع درس خوندن فكرشون مياد)بعد ار نيم ساعت دوباره ميرن استراحت بعد سه ربع استراحت مي بينند خيلي دير شده.دوباره ميرنند درس بخونند اين بار مي خونند يه چيزايي هم ياد مي گيرند ولي چيزايي كه ياد نمي گيرند را ميذارنند كه فردا از دوستاشون بپرسند يه كم به معلمشون بدوبيراه ميگنداينارو درس نداده.
خلاصه آخرش نميرسند كتاب را تموم كنند فردا ميرند ميبينند كه دوستاشون يه چيزايي مي گند كه تا حالا به گوششون نخورده بعد اعصابشون خرد ميشه اونايي هم كه خونده بودند يادشون ميره به همين سادگي!!
|
+|نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387 ساعت
2:22 PM توسط عسل
|
یه دروغ:
جدایی قشنگ و دل نشینه........!!!!!!!!!
|
+|نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت
5:33 PM توسط عسل
|


|
+|نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت
2:32 PM توسط عسل
|
آخرین نوشته ها